تبليغاتX

ورود ممنوع ، ممنوع

دوشنبه ششم خرداد 1387 6:30 بعد از ظهر
من بر نمی گردم
نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |

آلبوم جدید میلاد بیک جمعه شانزدهم شهریور 1386 2:20 بعد از ظهر

hh

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |

ازدواج سه شنبه هفتم فروردین 1386 10:44 بعد از ظهر

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج

 

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |

بخند دیگه بابا اخمو .... سه شنبه هفتم فروردین 1386 10:42 بعد از ظهر

به تركه ميگن تا حالا كسي بهت گفته آقا ؟
ميگه آره يه بار رفتم تو دستشويي يه ساعت موندم يه يارو اومد با لقد زد به در گفت ان آقا بيا بيرون

 

يه تركه كت شلوار ميپوشه و ميره آمريكا از هواپيما كه پياده ميشه يكي ميرسه بهش ميگه ببخشيد آقا شما تركي ؟
ميگه از كجا فهميدي ؟
ميگه از اونجا كه كتت رو كردي تو شلوارت

 

بوش و بلر و خاتمي ميميرند ميروند جهنم..بعد از يه مدت دلشون براي كشورشون تنگ ميشود ميروند به شيطان ميگن بذار به كشورمون زنگ بزنيم.شيطان ميگه باشه ولي گرونه ها بوش يه دقيقه حرف ميزنه..شيطان ميگه 100 ميليون دلار..بلر دو دقيقه حرف ميزنه شيطان ميگه 50 ميليون پوند..خاتمي ميره دو ساعت حرف ميزنه..شيطان ميگه مجاني بود..خاتمي ميگه چرا؟ شيطان ميگه از جهنم به جهنم زنگ زدن تلفن داخلي است

 

يارو با زنش قرار داشته كه هر وقت هواي سانفرانسيسكو كرده بودم، ميگم: ماشين لباسشويي رو رو روشن كن، لباس چرك دارم. يه روز مرده ميخواسته يه حالي بكنه، به بچشون ميگه برو به مامان بگو لباس چرك دارم. بچه ميره و بر ميگرده، ميگه مامان گفت: برو بگو فعلاً وقت ندارم. دوباره بعد از يك مدتي مرده به بچه ميگه برو بگو كلي لباس چرك دارم، اون ماشين لباس شويي رو روشن كن. بازم بچه مياد ميگه مامان گفت: باشه بعداً، فعلاً اصلاً وقت ندارم. بعد از يه مدتي، زنه به بچه ميگه: برو به بابات بگو اگه ميخواد لباساشو بياره، ماشين لباس شويي رو روشن كنم. بچه ميره و برميگرده، ميگه بابا گفت: نميخواد با دست شستم

 

به يه رشتيه ميگن: خانمت با پنج تا مرد سبيل كلفت سوار يه پيكان بودن داشتن تو يه سر بالايي ميرفتن. رشتيه ميگه: بابا ايوالله! اين پيكاناي سري جديد عجب موتوري دارند

ـبه ترکه میگن چه سازی میزنی؟ میگه چنگ! میگن در چه دستگاهی؟ میگه : تناسلی


 
ترکه از جلو یک سینما توی اردبیل رد میشده یه نگاه به سردرش میکنه و میگه
این شهر یه سینما داشت اونم شد  خوابگاه دختران

به تركه ميگن پسر عموت مرد ميگه وا... اون كه ديپلم داشت

تركه انگشتشو ميكنه تو نافش، ريست ميشه


يه روز يه تركه دماغشو بالا مي كشه چشاش سبز مي شه

 

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |

عشق چیست؟ سه شنبه هفتم فروردین 1386 10:41 بعد از ظهر

 

سه ثانیه نگاه

سه دقیقه خنده

سه ساعت صفا

سه روز آشنایی.

سه هفته وفاداری

سه ماه بی قراری

سه سال انتظار

سی سال پشیمونی

 

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه هفتم فروردین 1386 10:38 بعد از ظهر

بیوگرافی منصور

 

 

طي دهه ي اخير منصور از يک خواننده ي گمنام به يک شخصيت بين المللي تبديل شده است بطوري که فهرستي از بهترين آلبوم ها هاي موسيقي را در کارنامه ي خود ثبت کرده است  و آلبوم "فراري" که ويژگي اصلي آن مفهوم مثبت ترانه ها و موسيقي ساده و روان قطعات مي باشد به عنوان پنجمين کار منصور با شرکت ترانه و هشتمين کار منصور در مجموع است و آلبوم قشنگه آخرین کار منصور با شرکت ترانه است که به بازارآمده است

هرچند منصور آثار خود را خارج از ايران ضبظ ميکند و فروش آثار در ايران غير قانوني مي باشد ولي وي در ايران نيز به عنوان يکي از مشهورترين هنرمندان ايراني مطرح است. جدا از فروش ميليوني آثار منصور و استقبال کم نظيري که از کنسرت هاي منصور در سراسر جهان ميشود موسيقي وي به بخشي جدا ناشدني از زندگي ايرانيها تبديل شده است. آهنگ "ديوونه" ي منصور به طور ويژه اي در استاديوم هاي فوتبال در ايران مشهور شده است هزاران فوتبال دوست ، هنگامي که اشتباهي از يکي از بازيکنان يا داور سر ميزند ، با فرياد "ديوونه ، ديوونه" به طور دسته جمعي اين آهنگ را ميخوانند. و همچنين قطعاتي از برخي ديگر از آثار مشهور منصور مانند "فقط بخاطر تو" و "عزيز دلمي" هر از گاهي در فيلم هايايراني به گوش ميرسد

منصور در تهران به دنيا آمد و سپس در سن 13 سالگي وارد خاک آمريکا شد. وي در سنين نوجواني هرگاه فرصتي مي يافت در مدرسه و مهماني ها به خواندن ميپرداخت. منصور درمورد عشق و علاقه ي خود نسبت به موسيقي سنتي ايران ميگويد : (( هنگاهي که جوانتر بودم هميشه تحت تاثير ملوديهاي سنتي ايران آواز ميخواندم. )) پس از اتمام دوران دبيرستان منصور به عنوان همخوان روي صحنه و در استوديوهاي ضبط موسيقي به کار پرداخت. پس از گذشت مدتي تا منصور با روند کار در استوديو ضبط موسيقي آشناتر شد يکي از موسيقيداناني را که از قبل با او سابقه ي همکاري داشت را به منظور تنظيم آهنگها در پروژه شخصي خود به استخدام درآورد. منصور ضبط اولين آلبوم خود را با سرمايه ي شخصي حاصل از درآمد فروشگاه موبايل متعلق به خود در سال 1991 آغاز کرد. منصور در اين باره ميگويد  من عاشق موسيقي هستم اما در عين حال از هيجان حاصل از دنياي خريد و فروشنيز لذت ميبرم

پروژه ي منصور 3 سال براي کامل شدن طول کشيد زيرا منصور اصرار داشت از بهترين امکانات و روش ها براي ضبط کارهايش استفاده کند در اين مدت منصور تحت آموزش استادان آواز تکنيک آوازش را بهبود بخشيد. اولين آلبوم منصور به نام در سرانجام "فرفره هاي بي باد" توسط شرکت کلتکس به بازار آمد. منصور با چشيدن طعم موفقيت در عرض 4 سال 3 آلبوم ديگر نيز به بازار داد : "تصوير آخر" ، "دريچه" و "قايق کاغذي"

همان طور که کم کم بر طرفداران منصور اضافه مي شد يک فيلم ساز مستقل ايراني به نام "بابک شکريان" در سال 1999 از منصور براي بازي در فيلم "آمريکاي زيبا" دعوت کرد. بازي در اين فيلم هم زمان با ضبط پنجمين آلبوم منصور بود اما با اين حال منصور اشتياق زيادي براي تجربه ي بازيگري داشت

آهنگ هاي اين آلبوم همراه با ويدئوها ي آن به عنوان يک موفقيت قابل توجه پلي ميان ايرانيان داخل و خارج کشور ايجاد کرد. آهنگ "فقط بخاطر تو" به عنوان وجه اشتراک تمام ايرانيها در سراسر دنيا و احتمالا به محبوب ترين آهنگ ايراني در طي 2 دهه ي اخير تبديل شد. اين آهنگ در همه ي کلوپ هاي شبانه ? پارتي ها تلويزيون ها و ايستگاههاي راديويي شنيده ميشد. در آن زمان "فقط بخاطر تو" آنقدر همه گير شد که تقريبا به عنوان يک سرود ملي درآمد. اما خود منصور اظهار دارد که گاهي آهنگهاي مورد علاقه ي خودش مورد توجه مردم قرار نميگيرد ; مانند آهنگ "انتظار" که منصور شخصا علاقه ي خاصي به آن دارد

 به تدريج طرفداران فارسي زبان جديدي از افغانستان ، تاجيکستان ، بحرين ، امارات ، قطر ، کويت و ترکيه نيز بر طرفداران قبلي منصور اضافه شدند ; درنتيجه منصور به يکي از موفق ترين هنرمندان خاورميانه تبديل شد

منصور به اين حرف گاندي اعتقاد دارد :‌  تو بايد همان تغييريباشي که انتظار داري در جهان به وقوع بپيوندد

منصور در حال حاضر در لس آنجلس زندگي ميکند اما بيشتر وقتش به سفر در دور دنيا ميگذرد. گرچه منصور ديگر در ايران زندگي نميکند اما ايران هميشه قسمتي از وجود اوست و هميشه با او خواهد بود

 

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه هفتم فروردین 1386 10:35 بعد از ظهر

پسر : دوست دارم

دختر : خفه شو

پسر :عاشقتم

دختر : خفه شو

پسر : میمیرم واست

دختر : خفه شو

پسر : فدات شم

دختر : خفه شو

پسر : نوکرتم و خاک زیر پاتم

دختر : خفه شو

پسر : زنم میشی

دختر : جدی میگی ؟

پسر : خفه شو

 

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لینک ثابت |